![]() |
![]() |
|
|
درخيالم عشق
نيلوفري در مرداب نامرديهاي روزگار است نردباني از احساس ناب است سايه ايي بر سر من و معشوق است در خيالم زندگي همان صندوقچه ي خاطرات مادر بزرگ است كه شوق باز كردنش و شنيدن و لمس خاطرات شيرينش صبر و قراري نداشتم ولي پنداشتم زندگي همان اتوبان عشق است كه اگر با سرعت زياد رد شدي در مسير مخالفت هدف ماشينهاي اهني روزگار مي شوي و نهايت از صحنه ي روزگار خذف ميشوي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط فانی |
|
|
سلام خیلی وقت بود اپ نکردم ...
گفته بودم دیگه نمی یام ولی ... خیلی هاتون گفته بودین فراموشم نمی کنین ولی کردین .... خیلی دلم تنگ شده بود برای دوستایی که اینجا پیدا کردم برای اونایی که حتی از رو تفنن به وبم سر می زدن . اما حالا اون مهتاب ۲ ماه پیش نیستم ... توی ۲ پست پیشم از ارزوهام گفتم از چیزایی که می خواستم ماله من باشن ولی از نا امیدی همه رو دور می دیدم ولی امروز ...
۱.چشم داداشم خوب شده باور کردنی نبود ولی شد... ۲. خاطره های بدم مثل یه خواب فراموش شدن باور کردنی نبود ولی شد ... ۳.دانشگاه قبول شدم امیدی نداشتم ولی شد ... ۴.از نظر احساسی و مالی دیگه به کسی نیازی ندارم تا چند وقت دیگه میرم سره کار همون کاری که می خواستم ... و باور کردنی نبود ولی شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط فانی |
|
|
سلام اینبار نه چشمه ی شعریم فوران ............
کرده نه ارزو دارم ........................ نه می خوام از کسی انتقام بگیرم . امروز روز تولدمه همیشه فکر می کردم روز تولد ادم روز بزرگی باید باشه سعی می کردم روزه تولدم عزیزهامو به خاطر بسپارم تا بهشون بگم که اونقدر دوسشون دارم که روزه تولدشون به یادم مونده ولی .................................... دیشب ساعت ۱۵/۱۲ با ۲ ساعت تاخیر رسیدم بوشهر ـاز خستگی و گرما دوست داشتم بدون هیچ مزاحمی بخوابم ـامروز صبح مجبور بودم زود بیدار بشم موبایلو که روشن کردم ۱۲ تا مسیج رسید ولی دریغ از یه مسیجی که بگن مهتاب تولدت مبارک. بازم اومدم بوشهر و بقوله- پانته ا - همه چیزم بوی غم و خستگی گرفت. شاید این اخرین پستم باشه دوست داشتم هنوزم بیام وبنویسم اینم می دونم رفتن دردی رو از من دوا نمی کنه ولی... هستم اگر می روم گر نروم نیستم دوستای خوبم ممنونم که تو این مدت هیچ وقت تنهام نذاشتین وهمه ی چرتو پرتامو خوندینو تحمل کردین .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط فانی |
|
|
ارزوهایم.............................
۱. اول سلامتی پدر ،مادر و خانواده ی عزیزم و سلامتی برادر عزیز تر از جانم ۲.از خدا می خوام که اول خاطره های بده زندگی ام رو از ذهنم دور کنه و بعد انرژی که می خوام و بهم بده تا به در سام برسم ۳.ومسلم اگه درسام و خوب بخونم قبولیم ۱۰۰٪ دیگه پس ارزو ی بدیم وارد شدن به دانشگاه ست ۴.بعد هم دارم تلا ش می کنم که رضا یت بابام و با قبض های مبایلم و رانندگی خوبم جلب می کنم برای رسیدن به اهداف والا تر و مهمتر(خرید ماشین ۵.دیگه هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمی یاد پس می شه ارزوی بعدیم ۶.اهان،می خوام از نظر احساسی و مالی به هیچ ب (چون هم بابام خوب نازم می کشه هم خوب خرج لباسم و بریز به پاشم می ده پس هیچ جا بهتر از خونه ی بابام وجود نداره و منم دارم تلاش می کنم که به هیچ کس نیازی نداشته یاشم ۷. که ارزوی ۶ از خدا می خوام بر اورده کنه... ۸.و اخرین ارزوم اینه که از کسی که مهتاب خوش قلب و با احساس دیروزو تبدیل به ادم سنگ دل و بی احساس امروز کرد انتقام بگیرم حتی اگه یه روز به عمرم مو نده باشه.... همه ی شما بگین امین تا مرغ امین هم توی اسمون بگه امین |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط فانی |
|
|
قصه است افسانه ایی دورو دراز که در میان این تاریکی
چشمها را به خود خیره کرده می گویند زندگی است این که شب و روز و روز و شب در پی هم لحظه هارا فدا می کند این همان زندگی است که می گویند زندگی زیباست زیباست ولی زیبایی اش در کدام لحظه اش نهفته که چشم خسته ی من او را نمی بیند و نمی شنود زانوهایم در پی این زیبایی پس گشته خسته و نا توان است ایا شما زیبایی را دیده ایید ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط فانی |
|
|
کاش دستهای نقاش برایم نقشی دیگر زده بود
اما اینبار خودم نقش می زنم تنهایی را بند می زنم سیاهی را رنگ می زنم کاش چشمهایم را می بستم همچون کودکی ام می گریستم کاش روزگار نامرد حرمت این اشک را نگه می داشت کاش سیاهی درون این شب بمیرد اگر نرفت ،اگر نمرد خودم می کشمش من نابودش می کنم گلایه از کسی ندارم انتقام از کسی نمی گیرم اما این انتقام را از خودم می گیرم که غریبه ایی را به درون خلوت آبی ام راه دادم و او دیوارهای آن اتاق را با سیاهی نقش زد و رفت انتقام محکومیت مال من است تا ابد او را محکوم به تنهایی می کنم
این دلم و این دستهایم دیگر به دستی و دلی نیازی ندارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط فانی |
|
|
این دیوانگست ... که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم . این دیوانگیست ... که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم. این دیوانگیست ... که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم. این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است. این دیوانگیست... که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم. این دیوانگست که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ... این دیوانگیست ... که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..
این دیوانگیست ...
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط فانی |
|
|
ستاره ها نمی دانم می خوانند یا می نویسند
اصلا" عاشق می شوند ؟ پس چـــــــــــــــــــــــــرا خدای من وقتی من عاشق شدم به من خندیدند ؟ پس چرا وقتی من واژه های عاشقانه را نوشتم به من غریدند من از اسمانت سایه ایی ساختم بر روی سرم از ستارگانت سربازانی ساختم برای نگهبانی این عشق کوچکم اما دیروز کسی به من گفت دیوانه شاید باد بود شاید باران به من گفت تمام فکرهایت فقط خیال بوده نه آسمان سقفی ست بر روی سرت نه ستارگان نگهبانند برای عشقت پس زندگی را زنده گی نکن زندگی را زندگی کن شب همیشه هست اما در پی روز می آید شب زاده شده برای به تن کشیدن خستگی های بی امان روز
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط فانی |
|
|
خستگی را به فراموشی سپردم
نیمه ی راه بود تاریک بود یا شاید من کور بودم در ان تاریکی به دنبال رفیق و دستی گرم میگشتم یافتم خیالم کردم همان است همان دست گرمی که می خواستم همان شانه های استوار اما وقتی روز شد دیدم دستی که در دستم بود لیاقت نگاه ساده و پاک را ندارد افتاب شد دیدم تمام خیالهایم اشباه بود دست را رها کردم تا شب بعد را تنها سر کنم نه در کنار دست سرد نارفیقان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط فانی |
|
|
اگر دور از من و یاد منی .
باخبر باش که دنیای منی شادیت شادی من غصه ات غصه ی من قلب من خانه ی تو خانه ات قبله ی من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط فانی |
|
|
بعد از روزهای تلخ تنهایی من به او رسیدم
روبه رویم نشست مثل همان روزها مهربان و دوست داشتنی ولی نه مثل آن روزها آشنا ، غریبه بود .اما نگاهش همان نگاه گرم و مهربان همیشگی بود . باورم نمی شد که همان باشد اما همان بود همان که مرا تنها گذاشت همان که گفته بودم زندگی را برایم بیرنگ کرد و رفت اما کسی آمد و جای او را مرحمی گذاشت ،ان روز امده بود تا به منه دیوانه بگوید که دوست داشتن بالاتر از این حرفهاست گفت :تمام مدت به فکرم بوده اما میخواست من او را فراموش کنم ،تا زندگی کنم او همانند فرشته ایی بود که همه ی بدی ها را با خود کشت او می گفت که همیشه همراه من است، او می گفت باید زندگی کنم او می گفت زندگی را بسازم و باورش کنم او می خواست باور کنم که من و او نمی توانستم در کنار هم زندگی کنیم او همیشه با من است حالا باور دارم که معبودم مرا فراموش نکرده ،من باور کردم که او هیچ وقت تنهایم نمیگذارد، میتوانم همیشه مثل کوه خواهرانه به او تکیه کنم او بالاترین و والاترین و عزیز ترین برادر دنیای کوچک من است او با من است تا هستیم و زندگی می کنیم. تقدیم به تنها داداشی قلب و زندگی کوچکم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط فانی |
|
|
باورش خیلی سخت بود ولی نور امیدی در قلبم آرام و قرار را از من زدوده اری معبودم مرا از یاد نبرده او باز هم با تمام لطف و سخاوتش به من نظر انداخت زیر نگاه نافذش ذوب شدم او عزیز ترین موجود روی زمین را به من باز گردانند و من تمام روز را با تمام انرژی که گویی از کودکی همراهم بوده از تمام وجودم میخندم من می خواهم با تمام گذشته خداحافظی کنم او که ماند تمام زندگی ام را نثار وجودش می کنم و ان که رفت بدا به حال خودش که با قلب و احساسم بازی کرد و تنها سهم دستهای من را خود خواهی خود کرد و رفت.
کوه با نخستین سنگها اغاز می شود و انسان با نخستین درد (احمد شاملو ) و من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط فانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریااز آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پر وا کن ای دوست |
|
RSS
|